![]() |
![]() |
|
|
سلامی بهاری در یک روز زیبای بهاری با کلی تاخیر سال نو مبارک و امیدوارم سال خوب و خوشی برای همه دوستان و عزیزانم تا به الان و بعد از این باشه ....با آرزوی بهترین ها برای همه به خصوص نی نی ها و کوچولو ها سال ۹۰ که گذشت برای من با همه سختی های که داشت سالی متفاوت با همه سال های پیشم بود زندگی کردن هر روزش با یک فرشته کوچولویی که مثل یک گل هر روز در حال تغییر و شکفتن بود و الان یک دونه من یک سال و سه ماهش شده ... در این یک سال نشستن و راه رفتن رو یاد گرفت . هی زمین خورد و بلند شد، ۶دندون درآورد و داره ۴ تای دیگه هم در میاد ، صداها و اصواتی از خودش در میاره و دیگه کم کم می خواد شروع به حرف زدن کنه الان تا حدودی مامان و مه و دد رو میگه . نیمه اول سال ۹۰ با داشتن مرخصی زایمان خیلی خوش بودم از نیمه دوم سال با زمستان سردی که داشتیم و رفتن نورا به مهد همش مریضی بود و مرخصی حتی تا خود آغاز سال ۹۱ که گوش درد و سرماخوردگی داشت. من از ۲۴ اسفند مرخصی گرفتم و تعطیلات نوروزی ما آغاز شد امسال با ماشین خودمون مسافرت کمی راحتر شده بود اول رفتیم شمال پیش بابام اینا چون خواهری ۵ عید قرار بود بیان نمی خواستم سال تحویل مامان و بابا تنها باشند تا دوم آنجا بودیم که برف زیادی هم اومد و بعد از دوم رفتیم ارومیه تا روز سیزده که برگشتیم . ارومیه خیلی خوش گذشت بخصوص برای نورا چون دورو برش بچه بود و کلی بازی و شیطنت کرد اونجا سرسری و چشمک زدن و رقص که بلد بود میشه گفت رقص ترکی یاد گرفته یه جوری با حال پاهاشو وقت نانای کردن حرکت میده عزیزم .... ولی فقط خیلی به من وابسته هست و می چسبه نمی دونم باید چه کار کنم آیا طبیعیه حتی الان هم پیش باباش باشه التماس منو می کنه و گریه می کنه که بیاد بغل من همش ترس جدایی از من داره که من همه را ربط می دم به مهد کودک این هفته هم که از روزی که گذاشتم مهد همش با گریه حالا سعی کردم صبح ها دیرتر بیام و ظهر ها زودتر برم دنبالش که خیلی اذیت نشه ولی فکر کنم باز یه مدتی طول می کشه که عادت کنه ...اینجاست که از هر چی کار کردن بدم میاد و دوست دارم برم بشینم خونه دخترکم چه گناهی کرده اینقدر باید اذیت بشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 9:11 توسط ناهید |
|
|
از این روزهام بنویسم که خیلی خیلی خسته ام آی چه میچسبه تعطیلات نوروزی از الان لحظه شماری می کنم باسه آن روزها...امیدوارم روزهای خوبی برامون رقم بخوره.
واقعا خیلی سخته هم مادر بود و مادری کرد و هم درس خواند و هم کار منزل و کار بیرون... تصمیم گرفتم شاید خودم رو پاره وقت کنم ..... چون هیچ کدوم به خوبی انجام نمی دم و فقط شدم یک آدم غرغرو ... ازلحاظ مادر بودن تمام تلاشم می کنم و چون مجبوره بره مهد بعد از مهد خیلی انرژی براش صرف می کنم که جبران نبودم کرده باشم اما رد عوض دیگه انرژی برام نمی دونه و رفتارم با همسر جان خیلی بد شده و روابطمون تا حدودی سرد و خراب شده .....دختر گلم اما از مهر ماه که فرستادمش مهد زود زود مریض شده هفته پیش دخترک نازم بدجوری مریض شده بود و از شب پنج شنبه تا روز یکشبه تبش قطع نمی شد بچم بی حال و بی رمق شده بود دو بار بردیمش بیمارستان اطفال همیشه از شانس ما دقیقا روز تعطیل مریض میشه و دسترسی به دکتر نداریم اما همون روز یکشبه بعدظهرش پیش دکتر خودش بردیم و خدا رو شکر بعد از یک هفته تمام خونه نشینی حال دخملیم خوب شد مریضیش ویروسی بود تب و اسهال و استفراغ ..بمیرم ... خیلی ضعیف شده تا پا می شد می خورد زمین .. .بعدش به من انتقال داد و سه روزی هم من همون حال داشتم و چقدر سخته مادر باشی با حال بیمار و مریض .. اوضاع درسی که اصلا راضی نیستم چون بین کارشناسی با ارشدم خیلی فاصله افتاده محتوای درسی رشته مون خیلی عوض شده و من با وجود این همه مشغله دارم کم میارم و نمی تونم از پسش بر بیام...و از انجایی که دو ترم مرخصی گرفتم به خاطر نورا الان مجبورم کلاس هامو با بچه های روزانه بگذرونم که سه روز هفته کلاس دارم و کارم همش شده نگرانی اداره و بدو بدو رفتن به دانشگاه و کلاس و اصلا از خودم راضی نیستم و می ترسم نتونم از پس ترم هام بر بیام و آنقدر خودم سرزنش می کنم به خاطر اینکه که آن سال که آزاد قبول شدم یا مجازی نرفتم فقط به خاطر اسم دانشگاه خودم اسیر کردم و بدتر از همه ترمی که حامله بودم خیلی اشتباه کردم ترسیدم و مرخصی گرفتم چون با بچه های گروه خودم یک ترم می گذروندم خیلی برام بهتر بود. بعد همه این اوضاع امروز بعدازظهر مهمان دارم از شهرستان تا آخر هفته هستند . از وقتی خواهر زاده همسری تهران قبول شدند خودش که همیشه مهمون خونه ما هست خانواده اش چند ماه یکباری میان .دوستشون دارم مهربون و خوبند اما واقعا برای من با بچه کوچیک خیلی سخته ... اینم تا یادم نرفته بنویسم اولین سفر با ماشین خودمون رفتیم شمال سفر خیلی خوبی بود خوش گذشت پیش بابا و مامان . یک روزش رفتم خونه دوستان دبیرستانیم وقتی شنیده بودم مامانشون حالش خوب نیست دوست داشتم برم و فرصتی شد اونجا رفتیم دعا می کنم انشالله هر چه زودتر خوب بشند . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 14:18 توسط ناهید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 دی1390ساعت 10:41 توسط ناهید |
|
|
پرنسس کوچولومون دختر برفیمون یکساله شد.
یکسال با دنیایی از شادی و خوشی به همراه نگرانی های مادرانه و پدرانه گذشت ..... تولدت مبارک عزیز دلم .......بزرگترین عشق زندگیمون دوستت داریم روز تولدت دقیقا فردای روز اربعین حسینی بود دلم می خواست برات یک جشن بزرگ بگیرم و همه دعوت باشند ..اما چون فصل امتحانات من و بابایی بود و چون مادرجون و عمه شهین اومده بودند و تا آخر هفته هم نمی موندن مجبور شدیم همون شب تولدت با اینکه در تب می سوختی و بی حال بودی برات یک جشن کوچولویی گرفتیم . عشق من می دونستی شب تولدته چون با باد کردن بادکنک ها و تزیین خونه به کمک سارا جون و خاله مریم کلی ذوق کردی و هیجان زده شدی و خدایی مریضی یادت رفت و شروع کردی به شیطنت و خنده ..... الهی همیشه دلت شاد و خوش باشه و زنده باشی گلم. از همه دوست جونام که با پیامک ها و تلفن هاشون تبریک گفتند تشکر می کنم و مرسی از اینکه به یادمون بودید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 دی1390ساعت 8:35 توسط ناهید |
|
|
دردونه من در یازده ماهگیش در ۸ دی ماه ۹۰ با پاهای کوچک و لرزانش اولین قدم ها را برای مستقل شدن در زندگی برداشت و ما را آنقدر ذوق زده کرد که از شادی جیغ کشیدیم و شیطون بلای من چه خوب می دونه کار جدیدی کرده و بعد آن تکرار و ادامه داد تا ما تشویق و دست براش بزنیم.
نورای گلم عشقم در مسیر زندگیت با قدمهایی محکم به پیش برو و نترس از افتادن ..... من و بابایت تلاش می کنیم تا توان داریم همیشه در کنارت باشیم و دستت را در مسیرهای سخت زندگی بگیرم .تا شاهد قدم های موفق تو در زندگیت باشیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1390ساعت 13:52 توسط ناهید |
|
|
هفته پیش همش به مریضی گذشت من تا به این سن چنین آنفولانزایی نگرفته بودم و به خاطر مریضی من نورا و بابایش و مامان و بابام هم بی نصیب نموندن و آنها هم سرمای بدی خوردن که دخترکم هنوز کمی آبریزش وسرفه داره و بابا و مامان هم با حال خراب رفتند شمال و دلم پیش اوناست که کسی نیست ازشون مراقبت کنه.
در کنار این مریضی مهمون داری می کردم خواهرزاده های همسری اومدند و دو روزی خونه ما وبودند البته بیشتر می رفتند بیرون برای خرید ... بابا هم بعد برگشت از دامغان یک روز و نصفی پیش ما موند...این بار مامان به خاطر مریضیم نتونستم ببرم جایی و بهش خوش نگذشت همش خونه بود و حسابی خسته شده بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1390ساعت 8:38 توسط ناهید |
|
|
می بینم که چند وقتیه از شیرین کاری ها و پیشرفت های این چند ماهه فرشته کوچولو مون اینجا چیزی ثبت نکردم
نازنینمون دیگه چهار دست و پا یا با کمک مبل و دیوار طول و عرض خونه رو سریع دور می زنه و تند به اتاق ها و آشپزخانه و جدیدا سریع خودشو به دستشویی می رسونه. دو تا مروارید دیگه از بالا در آورده و حالا چهار تا دندون بالا داره و دوتا پایین....غذا خوردنش بهتر شده... و لبهاشو برامون غنچه می کنه و یه خنده ناز تحویلمون میده و تازگی ها هم لبهاشو جمع میکنه و موش موشک میشه. الان دیگه همه چیز رو از وسایل داخل کمد ها و کابینت ها برام خالی می کنه رو زمین و کار من شده جمع کردن وسایل... از الان دخملم به مامانش کمک می کنه هر وقت ماشین لباسشویی کارش تموم میشه نورای گلم سریع همه لباسها رو از ماشین برام خالی می کنه. کنترل تلویزیون بر میداره و نگاهی به تلویزیون می کنه یعنی من روشنش می کنم و عاشق اینه که بابایش بغلش کنه و باهاش برقصه تا صدای آهنگ و ترانه میشنوه دستهاشو به بالا تکون میده ... یاد گرفته هر چیزی دستشه دو دستی تقدیم می کنه به ما همین که بهش میگیم بده به من تندی میده...حتی خوردنی از دهانش در میاره میگه تو بخور....یکی از شیرین کاریهای قشنگش اینکه میره کنار تلفن و گوشی ور میداره و میده به ما تا الو کنیم و بعد سریع شاسی میزه تا صداش قطع بشه... قربونش برم . هنوز بعد از عروسی که مهرماه ارومیه رفته بودیم و مریض شد بعد اون دیگه چند هفته یکبار دوباره سرما می خوره ... چند هفته پیش که بد جوری مریض شده بود و خس خس سینه داشت و خیلی نگرانمون کرده بود ... الان دو روزه که دوباره سرماخورده و الان چشم هاش آلوده شده و...چون میره مهد دیگه این مریضی های پی در پی به همراه داره . بابا اینا اومدند و بابا مثل سال های قبل رفت دامغان و مامان پیش ما موند به مامان سخت میگذره ولی چاره ای دیگه ای نیست چون نمی تونست بره واقعا اینکه میگن " من از بیگانگان هرگز ننالم که بامن هر چه کرد آن آشنا کرد".....بگذریم .....بابا هم این بار نمی دونم چرا اینقدر عجله داشت همش می گفتم اگه می موند آخر این هفته منم به همراهشون برای هفته بعد می رفتم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آذر1390ساعت 10:27 توسط ناهید |
|
|
پنج شنبه ۱۹/۸/۹۰ جشن عقد برادرزاده عزیزم بود آنقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا باورم نمیشه چون خیال ازدواج کردن نداشت و از نظر سنی هنوز ۲۳ سالشه اما پسر خیلی با لایقت و دوست داشتنی و خوبیه براش خو شحالم. از عروس و خانواده اش خوشم اومد.باید بگم با همه شیطنهایی که کرد اما انتخاب عاقلانه و درستی انجام داده ... براشون آرزوی خوشبختی و زندگی شاد و موفقی را آرزو می کنم.
پنج شنبه صبح به همراه دختر عمه ام اینا رفتیم و جمعه برگشتیم و طبق معمول باز به خاطر شرایط وسواسی زن داداشم ناراحتی و دلخوری پیش اومد که حق واقعا به آقای همسر و شوهر دختر عمه ام میدم.آخه جشن عقد پسرشونه اما یک نفر هم خونشون نرفت و این نهایت بی احترامیه که بگن بیان جلوی در خونه بریم خونه عروس ما به خاطر اونا از تهران رفتیم و خونه داداشمونه اما باید برییم خونه عمه ام باشیم.حالا آقای همسر میگه من شرایط زن داداشتو درک می کنم میگم مریضه هیچ وقت هم خونشون نمی ریم اما از دست داداشم ناراحته مثل اینکه داداشم بهش گفته این رسمش نبوده که شما نیومدین ودست پیش گرفته.
نورا جونم نانای نانایی شده و تا صدای آهنگ میاد دست ها رو می بره بالا و شروع به تکون دادن می کنه و حسابی نانای نای کرده . پسر عمه ام یه دختر چهار ساله داره که خیلی شیطون و تا حدودی خطرناکه این یک روزی که اونجا بودیم نورا کوچولو براش می خندید و دوست داشت باهاش بازی کنه اما اون فقط دستش به نورا می خورد یا مشت می زد یا می خواست گاز و ویشگون بگیره و ما بایستی خیلی مراقب می بودیم حالا با این حساب من می خواستم محرم مرخصی بگیرم با بابا و مامان برم د ا مغان اما همسری تمایل نداره و نمی دونم چیکار نکنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 آبان1390ساعت 9:32 توسط ناهید |
|
|
مادامی که این اطفال در کنارت هستند،تا می توانی دوستشان بدار، خود را فراموش کن و به ایشان خدمت نما. مادامی که این موهبت با توست ،قدرش را بدان و نگذار هیچ یک از رفتار کودکانه آنها بدون قدردانی بماند. این شادمانی که اکنون در دسترس تو است مدت زیادی نخواهد ماند. این دستان کوچکی که در دست تو آشیانه دارند ، در حالیکه در آفتاب قدم می زنی همیشه با تو نخواهد بود. این پاهای کوچکی که در کنارت میروند ، و یا صداهای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو میکنند، تا اید نیستند. این صورتهای قابل اعتماد که بطرف تو توجه میکنند ، و یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه میشوند ، و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند دائمی نیستند. همینطور بدن های کوچکی که در کنار تو زانو میزنند، و مناجاتات زمزمه میکنند همیشگی نخواهند بود. پس دوستشان بدار و محبت آنها را جلب کن ، و تمام گنجینه قلب خودت را به ایشان ارزانی دار. روزهایشان را از شادی پر کن و در خوشی و شادمانی معصومانه ایشان شریک باش. طفولیت جز چند روزی بیش نیست .آگاه باش که برای همیشه از دست خواهد رفت.....
*در یکی از وبلاگ ها خوندم و دقیقا نمی دونم گفته های کیست اما خیلی خوشم اومد . اين روزها اينقدر درگير زندگي و دانشگاه هستم كه فرصت نمي كنم بيام بنويسم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 آبان1390ساعت 8:48 توسط ناهید |
|
|
امروز اولین روز مهد رفتن دخترکم هست . پرستار بچه یک هفته ای بیشتر نشد بعد سه روز گفت مریضم و با شرایط من که هم سر کار میام و هم کلاس های ارشدم شروع شده اصلا جور در نمی اومد و بیشتر برای من استرس بود چون دقیقا روزهایی رو گفت نمیام که من دانشگاه داشتم هفته قبلتر به خاطر رفتن به ارومیه غیبت داشتم و این هفته به خاطر اون هم از اداره مرخصی گرفتم هم باز کلاسامو نرفتم .....به همین دلیل باهاش صحبت کردم که با این وضعیت برای من بهتره که دخترم مهد کودک بذارم و از آنجایی که مهد خیلی خیلی به محل کارم نزدیکه برام از هر جهتی راحت تره ... البته نیومدنش آقای همسر میگه شاید مریضی بهونه کرده چون از قضا هفته پیش از ارومیه برام مهمون اومد خواهر زاده آقای همسر ارشد تهران قبول شده و برای ثبت نام اومده بودند و شاید چون اونا بودند بهانه ای آورد که نیاد ولی به هر حال مهمون تو خونم میاد دلیل نمی شه که بخواد مرخصی بگیره ... حالا احساس می کنم اینجوری بهتره درسته دلم می خواست تا عید امسال یعنی یکسالش بشه تو خونه باشه ولی خوب شاید خدا می خواست همین اول راه تکلیفم معلوم بشه.و خدا رو شکر صبح نورا با ما بیدار شد و لباس پوشید همش براش حرف می زدم که داریم کجا میریم چه کار باید بکنی نمی دونم متوجه میشد یا نه با بابایی به همراه وسایل مهدش رفتیم خوشبختانه آنجا بدون گریه ازش خداحافظی کردم و توضیحات لازم به مربی و مسئول مهد گفتم و چند بار هم یواشکی رفتم از پشت در نگاش کردم دیدم سرگرم تماشای بچه های دیگه هست ولی به خاطر جدایی ازش گریه م گرفت بچهم خوب می شناسم امروز چون محیط براش تازگی داشت گریه نکرد ولی از روزهای بعد کمی می ترسم امیدوارم روزهای دیگه هم اینطوری باشه و بتونه راحت با آنجا کنار بیاد .... ساعت ۱۰.۳۰ مسئول مهد زنگ زد که بیا از خواب بیدار شده و گریه می کنه بدو رفتم و بعد شیر دوباره همون نورای دوست داشتی شد و بغل مربی رفت و من اومدم اداره .
امروز روز جهانی کودک هست ومن شرمنده دخترم شدم که اون بردم مهد کودک گذاشتم در جایی که بایستی وقتم براش می ذاشتم از خودم جداش کردم. هفته پیش در کنار مهمون داری کردن و مریضی دختر گلم و استرس های که از پرستار بچه داشتم و همینطور بابت خونمون که قرار بود اجاره بره و آقای همسر درگیرش بود و کلی گرفتار اون بودیم دو روز خیلی خوشی داشتم ...چهار دوست دانشگاهی دور هم جمع شدیم یک روز اومدند خونه ما و یک روز قرار گذاشتیم رفتیم خونه یکی از دوستانمون که ام اس داره و دور هم بودیم خوش گذشت. و کلی مثل گذشته ها خندیدیم.
راستی یادم رفت بنویسم امروز مانیا خواهر زاده گلم روز اول پیش دبستانیش بود حیف که نزدیکمون نیست که ببینمش . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 مهر1390ساعت 13:42 توسط ناهید |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی بوم سفیدیست
من وتو نقاشان این صفحه ایم ٬ زندگی را میتوان زیبا نگاشت زندگی را میتوان رنگی کشید: اندکی رنگ محبت ٬ بیشتر رنگ عشق ٬ سایه روشن هایی هم رنگ صفا! |
|
RSS
|