تبليغاتX
رنگ زندگی

رنگ زندگی

در میان آشنایان یک زن و شوهرجوانی هستند که چند وقتی از اطرافیان شنیدم  با هم  اختلاف دارند و تصمیم دارند از هم جدا بشن ولی باورم نمی شد تا اینکه یک مهمانی رفتم و مطمئن شدم . باید بگم آنها کسانی هستند که باهم مدت شش سالی دوست بودند و همه از عشقشون خبر دار بودند بماند که آقاهه درهفده ، هیجده سالگی عاشق شد و در 23 سالگی ازدواج کرد . و هنوزم علاقه آقاه به همسرش کم نشده و دوستش داره و الان یک بچه 4 ساله دارند. تا اینجا شاید طبیعی باشه ولی  وقتی شنیدم که دلیل اختلافاتشون اینکه که خانومه  می خواد جدا بشه و  گفته دیگه شوهرش رو دوست نداره و راضیش نمی کنه و  یک نفر دیگه ای رو  دوست داره . و اون یکنفر هم دوست همسرش هست و مدتی هست که باهاش رابطه دارد، واقعا متعجب و شوکه شدم و از ناباوریمه که دارم اینجا می نویسم . اصلا برام قابل فهم نیست آدم   زندگی مشترکش اونم با یک بچه رو به خاطر یک عشق دیگه خراب کنه و بخواد دنبال دل خودش و هوس خودش بره   . اونم کسایی که به قول معروف با عاشقی ازدواج کردند و همیشه از زمان ازدواجشون با توجه به شناختی که از آقاه داشتیم  می گفتیم که یه روزی از انتخابش پشیمون میشه  ولی  کاملا برعکس شد. حال من نمی خوام بدون اینکه از زبون خودشون  دلایلشون رو شنیده باشم .اینجا داوری و قضاوت کنم شاید خانومه دلایلی داره و شاید آقاهه اشتباهاتی کرده که  کار به اینجا کشیده  . آنچه که فکرم رو حسابی در گیر کرده ، وفاداری بعد از ازدواج و خیانت  حتی فکری و روحی به طرف مقابله و آیا آدم می تونه عشق و علاقه و تعهداتش  رو  به راحتی کنار بذاره  و اینکه چقدر   این خبرها در جامعه ما زیاد شده و ستون خانواده گی سست شده ،  این دومین بار ه در آشنایانمون چنین خبری می شنوم  خیانت  و بعد جدایی مورد قبلی حالا میگیم   رفتند اروپا و اونجا چنین اتقاقی افتاد ولی وقتی تو ایرانمون که نسبت به این اصول اینقدر تعصب و پایبندند چرا باید چنین اتفاقاتی بیفته. و تاوان های سنگینی از جمله  جدایی ها ، قتل ها  و ..... میشه .  من میگم هر  کسی مسول کار و تصمیم خودشه ولی چرا وقتی هنوز در زیر یک سقف زندگی میکنند چنین کاری  میشه ؟؟ برای من حتی فکرش هم اعصابم رو میریزه بهم .این موقع ها همیشه فیلم بی وفا  Unfaithful به خاطرم میاد .  فیلم تاثیر گذاریه نمیدونم این فیلم رو دیدید یا نه تمام فیلم می خواد مثل اینکه اون  مسیر جاده  رو نشون بده  که در لحظه های تصمیم گیری  قرار می گیریم ما می تونیم در یکی ازآن مسیرها قدم بذاریم   ولی مهم اونه که در چه راهی قدم بگذاریم  و چه  تصمیمی را بگیریم و اگه لحظه ای صبر کنیم و به آن  نقطه ای که در آن ایستادیم فکر کنیم  شاید تصمیمی بگیریم که پیشمون نشیم و این خیلی مهمه که چه تصمیمی بگیریم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:17  توسط ناهید  | 

 

سلامی به گرمای فصل زیبای تابستان . در این مدتی که نبودم دلم برای کلبه مجازیم و شما دوستان گلم تنگ شده بود. به لطف خدا روزهامون به سفر و خوشی گذشت و الان که برگشتیم خونه دلمون بدجوری گرفته و احساس تنهایی می کنیم . از تعطیلات خرداد بگم که رفته بودیم شمال کنار خانواده و به همراه خواهر عزیزم برگشتیم تهران و یک هفته ی هم مهمون داشتم و کلی با خواهرزاده شیطونم  خوش بودم . بیست و نهم هم مادر شوهر گرامی از سفر مکه برگشتند و من مرخصی یک هفته ای گرفتم و راهی ارومیه شدیم . مکه رفتن خدایش چه تشریفاتی داره. خلاصه دستشون بابت سوغاتی های فراوانش  درد نکنه . روز  مادر را امسال در کنار مادر همسر جون بودیم . راستی روز زن  به همه دوستان و مادران عزیز با تاخیر و پوزش مبارک باد.

 در حاشیه سفر: موردی که برام جالب بود حس جدایی  بود که موقع اومدن از ارومیه پیدا کرده بودم این  در حالی بود  که دفعات قبل چنین حسی نداشتم این  دقیقا همون احساسی که همیشه از برگشتن از شمال پیدا می کردم  و خوشحالم که چنین حسی داشتم .در این روزها یه روز تلخ هم داشتیم که دلت رنجیده بود و باعث ناراحتی من و خواهرت شدی .  دلم می خواد به جای گلی که برام گرفتی به قولی که دادی عمل کنی واتفاقی که اون روز پیش اومد پیش نیاد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 14:49  توسط ناهید  | 

 

بالاخره رفتیم خونه خودمون . وای که چقدر اسباب کشی سخته. این اسباب کشی با همه اسباب کشیهای دیگه فرق داشت  خلاصه با همه سختی رفتیم خونه جدیدمون. الان دقیقا  دو هفته تو خونه خودمونیم ...هنوز به خونه جدید خوب عادت نکردیم .و کلی کار مونده و  خستگی. درآغاز دومین سال زندگی مشترکمون با اومدن به خونه خودمون که با تلاش هم و با  عشق و علاقه ساختیم  . تصمیماتی برای زندگی مشترکمون  گرفتم و اینجا می نویسم تا فراموششون نکنم . اول اینکه همه حس های بد و منفی که باعث میشه به تو هم انتقال بدم از خودم دور کنم  و تا حدودی  سعی کردم . دوم نسبت به تو عزیزم  همسر مهربانتری باشم . سوم  نسبت به  کارهایی که برای من و زندگیمون  انجام میدی قدرشناس تر  باشم  و فراموش نکنم . گاهی خیلی بد میشم و به جای تشکر ازت فقط غر می زنم و باعث میشه ناراحتت کنم ..در این مدت متوجه شدم که چقدر اختلاف نظرهای کوچیک کوچیک  باعث میشه بریزیم بهم ولی همه اینا گذرا بوده .و من وتو همدیگر رو دوست داریم و بابت همه دلواپسیهات نسبت به من ممنونم . 

نتایج ارشد هم اومد وبا اینکه همسری  مجاز شد ولی رتبه اش اون چیزی نبود که انتظار داشت و  خیلی ناراحت شدم .

  یادش بخیر پارسال در همین روزها  فکر ساختن کلبه کوچولویی  در گوشه کوچکی از این دنیایی مجازی در ذهنم شکل گرفت . درسته رنگ زندگی من یکساله شد  و شروعی شد تا با نوشتن از شادی ها و غم ها و دلواپسی هایم  خودم ، تو را  ، دوستانم  و  خدای مهربانم را بهتر بشناسم . . . . و حالا کلبه نوشته هایم   در جشن  تولد یک سالگیش برای همه دوستان عزیزش بهترین ها  را آرزو میکند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 15:24  توسط ناهید  | 

مرگ.... اتفاقی که هر لحظه در هر جای دنیا اتفاق می افتد ولی هر بار برای ما انگار بار اول است و قبول آن سخت است...

  روزهایی را در وبلاگم از مهمان کوچولوی  مریضی که برادر زاده همسری بود  نوشتم که سرطان داشت و امید وار بودیم  حالش خوب بشه ولی انگارقسمتش نبود  و محدثه جون هم  بعد تحمل این همه مریضی  و عمل  و شیمی درمانی رفت . رفتن این فرشته کوچولو که 4 سال و نیم بیشتر نداشت منو به روزهای رفتن سعیدم انداخت چون دقیقا هم و سن وسال  داداشم بود و روزهایی که چقدر  سخت گذشت و هنوزم خاطراتش در ذهنمه .  دو هفته پیش که اومدن دکتر دیگه هیچ امیدی نبود و مریضی پیشرفت کرده بود وهفته پیش بعداز شنیدن این خبر بد رفتیم ارومیه . خیلی هفته بدی بود برای منم خیلی سخت بود بدلیل  یکماه و نیمی که پیش ما بودند   بهش انس گرفته بودم

 بیشتر از همیشه یاد آخرین  روزی که از بیمارستان مرخص شده بود و عمو براش نقاشی می کشید می افتم که چقدر شاد بود و می خندید .

 خدا به پدر و مادرش صبر و تحمل این جدایی رو بده تا بتونن این غم رو تحمل کنند.

دوستان عزیز  ببخشید بخاطر پست غمگین امروزم .

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 14:14  توسط ناهید  | 

 

انگار شروع سال جدید شروع تنبلی من در وبلاگ نویسیه .البته دلیلش اینه که خیلی سرم شلوغه بالاخره بعد از چندین ماه گشتن و دویدن و غصه خوردن  تونستیم یه خونه کوچولو بخریم  ،به خاطر گرونی اون چیزی که دلمون می خواست نشد.این روزها همش  به دنبال جمع و جور کردن پول و کارهای مربوط به وام مون وکارهای بنگاهی هستیم البته  من که نه همه کارها رو همسر جون به تنهایی انجام میده . روزهای پر دلهره و هراسیه نگرانی  از اینکه اگه تا آخر ما ه وام هامون و کل پولمون جمع و جور نشه .

 

این روزهاتجربه ی شد که  بفهمم چقدر کم طاقتم واشکم در میاد و چقدر احساس تنهایی کردم  . و از اینکه تو مهربونم کنارم هستی خدا رو شکر کردم  .

به خاطر خونه دار شدن تا یه مدتی  شاید خیلی سختمون بشه  چون تا تونستیم وام گرفتیم . ولی امیدوارم همینطور که میگن ارزشش رو  داشته باشه و خونه امن و آرامشمون باشه .

کم کم باید وسایلمون رو برای اسباب کشی جمع و جور کنیم که آخر ما ه به امید خدا میریم خونه خودمون .

 

در کنار این روزهای پر دردسر و نگرانی دید و بازدیدهای هم صورت گرفت . رفتن به کرج خونه خاله ها،  دیدن دوستان  عزیزی چون  شیوا جون و....

بانو مرکوری عزیز منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده انشالله سر فرصت می نویسم .
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:29  توسط ناهید  | 

 

شبنمی آهسته از چشمان برگ
می چکد بر دامن رنگين خاک؛
گل می افشاند به چشم آفتاب
نازخندی خوابناک

ناگهان از جای می خيزد نسيم؛
شاد می رقصد ميان شاخسار؛
گفت و گويی نرم می لغزد به گوش:

«هان بهار؟»

«آری، بهار!»

سلام به سا ل جدید . سلام به دوستان مهربانم . امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده  باشیم و  سالی پر از شادی و نشاط را به همراه داشته  باشیم.

 بالاخره موفق شدم اولین پستم را در سال جدید بنویسم.

تعطیلات نوروزی هم تموم شد و یک هفته ای از آغاز کار و زندگی شروع شده . من  همین که اومدم تهران سرما خوردم و خیلی بی حال و مریض بودم . شانس آوردم که در تعطیلات مریض نشدم.

تعطیلات خیلی خوبی  بود اول که رفتیم به شهر  همسر جون وقت تحویل سال کنار خانواده همسری بودیم و اولین  سفره هفت سینون رو اونجا چیدیم  . اولین سالم بود که دور از مامان و بابا بودم و همین که سال تحویل شد تندی زنگ زدم خونمون . تا پنج عید اونجا بودیم و پنجم به همراه خواهر شوهر و خانواده اش راهی  جاده های  شمال  شدیم و چقدر یاد سال گذشته کردیم که در چنین روزهایی در تب و تاب جشن عروسیمون بودیم و چه روزهای زیبایی   . همه چیز خوب بود سفر یه روزه به ماسوله ، دید و بازدیدها ،  سیزده بدر و ...  روزهای خوب کنار خانواده... و چه زود گذشت  این دور هم بودن ها  و باز برگشتیم تا به امید و لطف خدا دوباره  شروع کنیم  .

خدایا  به کمک و لطف تو   سال 87  را سالی از   آرامش و  سلامتی برای خودم و همسرم و عزیزانم  قرار بده.

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:32  توسط ناهید  | 

روزهای خانه تکانی برای بهاره و خونه هامون رو تمیز و زیبا می کنیم و فرصتی هست تا خاطره های یکساله مون رو هم  زیر و رویی کنیم . تمام خاطرات خوب و تلخ... و از تمام دردها و غم هامون بگذریم و به شادیهامون برسیم.  تجربیاتی که بدست آوردیم توشه ای باشه برای سال نو و روزهای پیش رومون . در این یکسال خیلی  تجربیات جدیدی بدست آوردم  .شروع  جدید ی از  زندگی  . خانه ای نو و  خانواده و آشناهای جدید و  خیلی چیز ها یاد گرفتم و خدا رو شکر می کنم بابت همه این لطفی که به من داد .

 

از این روز هایی که گذشت  بگم . از خونه خریدنمون که فعلا بی خیال شدیم انگار همه به خاطر نزدیکی عید از خونه  فروختن منصرف شدن چون هر موردی که خوشمون اومد صاحب ملک رو قیمتش کشید یا یک دلیلی آورد و باعث شد که ما هم از خیرش گذشتیم و گذاشتیم  برای بعد از عید تا انشالله با انرژی بیشتر و فرصت بیشتر بتونیم مورد مناسبی با این بودجهمون پیدا کنیم.

 

-هفدهم این ماه  چهارمین سالروز آشنایی من وتو  بود. یادش بخیر ... و هزاران بار خدا رو شکر می کنم  از این که تو را در مسیر زندگیم قرار داد تا باقی راه را با تو همسفر باشم .

بیستم و بیست و یکم ماه هم تولد خواهری و خواهرزاده شیطونک و شیرین زبونم بود .تولدشون مبارک باشه . دیروز  دو ساله شد بهش زنگ زدم میگه تولد خودمه .. شمع فوت کردم .جای خاله ناهیدش خالی.

 

دیگه اینکه ما قراره یک هفته زودتر به پیشواز تعطیلات نوروز بریم و از پنج شنبه عازم سفر به شهر همسری هستیم . این اولین سالی میشه که  هنگام تحویل سال کنار مامان و بابام نیستم و این خیلی برام سخته دلم پیش خانواده کوچیک خودمه . ازدواجه دیگه چه میشه کرد.

 

آرزو می کنم  هفت سینتان  با یاد خدا پر از سعادت ، سخاوت ،  سلامتی ، سفیدی، سبزی و..... باشد. پیشاپیش سال نو بر همه دوستان نازنینم مبارک باد  .... سبز و خرم همانند بهار باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 13:41  توسط ناهید  | 

یک هفته ای میشه که من و همسر جون  در جستجوی   خونه هستیم تا بلکه بتونیم یک  خونه کوچولویی بخریم. روزهای اول  همسری تنها می رفت ولی آخر هفته رو من هر روز از صبح باهاش رفتم . در جستجو خونه از این بنگاه به بنگاه دیگه. گشته ایم ولی با این پولمون یافت نشود یا اگه پیدا میشه اصلا جاش و موقعیتش خوب نیست. قیمت آپارتمان ها سرسام آوره وحسابی بازار بنگاه ها داغه قدم به قدم بنگاههای معاملاتی هستش. نمی دونم چرا هیچ رسیدگی به وضع مسکن نمی شه. ماه به ماه قیمت خونه رو می برند بالا . و خیلی ها مثل ما منتظر می موندن تا وام مسکن در بیاد ولی چه اشتباهی وقتی وام حاضر میشه نمیشه روش حساب کرد و حلال مشکل آدم نمی شه. دقیقا خونه ای که یکسال پیش می شد با 30 میلیون خریدش امسال دو برابر شده.یکسال پیش چیه یک ماه پیش حتی. واقعا ناامید شدم این همه گشتیم تازه یه مورد خوشمون اومدچه از نظر موقعیت خونه وموقعیت جاش  ودو نفری نشستیم حساب کتاب کردیم تا یکسال سختی بدیم ولی عوضش مورد خوبیه. صاحب ملک بهمن ماه گذاشته بود فروش تا ما پسندیدیم و بنگاه بهش خبر داد 10 میلیون روش کشید یعنی روز به روز قیمت رو میکشن بالا.وای از این  زندگی! جمعه خیلی دلم گرفته بود  مردم  رو می دیدم تو خیابون که همه خرید عید می کنند و ما هم خسته و ناامید از این بازی روزگار .

 خسته شدم از این دوندگی های مداوم  وتو این روزها می بینم که چقدر تنهاییم   فقط من و تو هستیم که پشت هم هستیم مثل روزهای انتقالی پا به پای هم می دویم و  دعا می کنم این طلسم ما هم شکسته بشه و در این گرونی بازار خونه در پناه خدا یه خونه کوچولو هم نصیب ما بشه.

 

دوستان نازنینم به خونه همتون سر می زنم . برامون دعا کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 11:11  توسط ناهید  | 

 مفهوم خوشبختی شاید تنها  چیزی  باشد که بطور عمیق به آن فکر می کنیم و اینکه چقدر  از زندگی خودمان احساس خوشبختی داریم یا نه؟آقای همسر همیشه ازمن می پرسه از این که با من همسفری احساس خوشبختی می کنی؟از نظر خودم  خوشبختی آن احساس رضایتی است که از خود و زندگیم دارم . آرامشی که در زندگی خود  حس می کنم  . حال  یک روز چنین  احساس خوشی و آرامشی را در وجودم احساس می کنم اما یه روز هم این  احساس آرامش و خوشی را ندارم و ناامیدی و یاسی  در وجودم می بینم . و آنوقت است که نمی دانم که از زندگیم چه می خواهم  .در اینجا نمی خواهم از احساسات  خودم و یا تعاریف و معیارهای خوشبختی که در کتاب ها آمده بنویسم .فقط چون سخن از زندگی مشترک است و  اینکه ما مسئول خوشبختی خود و یک نفر دیگر در زندگیمان هستیم . بخش هایی از (چهل نامه کوتاه به همسرم) از نادر ابراهیمی را که چندی پیش خوندم و خوشبختی را خیلی ساده و با نثر زیبایش برای همسرش نوشته است و من  خیلی لذت بردم و  دلم خواست قسمت هایی را که در مورد خوشبختی گفته اینجا بنویسم.

خوشبختي را در چنان هاله يي از رمز و راز فرو نبريم كه خود، درمانده از شناختنش شويم.خوشبختي را تابع لوازم و شرايط بسيار دشوار و اصول و قوانين پيچيده ي ادراك ناپذير ندانيم تا چيزي ممكن الوصول به ناممكنِ ابدي تبديل شود. خوشبختي را چنان تعريف نكنيم كه گويي سيمرغي بايد تا آن را از قله ي قافي بياورد.
خوشبختي، عطر محو و  مختصر تفاهم است كه اينك در سراي تو پيچيده و عطري ست باقي كه از آغاز تا پايان اين راه، هميشه مي توان بوييد. خوشبختي را ساده بگيريم اي دوست، ساده بگيريم. خوشبختي را، تنها به مدد طهارت جسم و روح، در خانه ي كوچك مان نگه داريم.

خوشبختي را نمي توان براي لحظه يي به عاريت خواست.
خوشبختي را نمي توان دزديد
نمي توان خريد
نمي توان تكدي كرد...
بر سر سفره خوشبختي ديگران، همچو يك مهمان ناخوانده مهمان حريصانه و شكم پرورانه نمي توان نشست، و لقمه يي نمي توان برداشت كه گلو گير نباشد و گرسنگي را مضاعف نكند.
پرنده سعادت ديگران را نمي توان به دام انداخت، به خانه خويش آورد، و در قفسي محبوس كرد- و به اميد باطلي، به خيال خامي.

خوشبختي، گمان مي كنم، تنها چيزي ست در جهان كه فقط با دستهاي طاهر كسي كه به راستي خواهان آن است ساخته مي شود، و از پي انديشيدني طاهرانه. البته ما مي دانيم كه همه گفت و گوهايمان در باب خوشبختي، صرفا مربوط به خوشبختي در واحدي بسيار كوچك است نه خوشبختي اجتماعي، ملي، تاريخي و بشري....

خوشبختي، نامه يي نيست كه يكروز، نامه رساني، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهاي منتظر تو بسپارد. خوشبختي ، ساختن عروسك كوچكي ست از يك تكه خمير نرم شكل پذير... به همين سادگي، به خدا به همين سادگي؛ اما يادت باشد كه جنس آن خمير بايد از عشق و ايمان باشد نه از هيچ چيز ديگر...

زندگي، در بسياري از لحظه ها، عاري از هر نوع معنا و مفهومي ست. اين، ما هستيم كه با مجموعه ي عملكرد هايمان به زندگي معنا و مفهوم مي بخشيم. زندگي، به خودي خود، نه بد است نه خوب، نه تلخ است نه شيرين، نه ظالمانه و نه سرشار از عدالت...
انسان، فقط يك موجود زنده نيست؛ بلكه خود، هم زنده است و هم زندگي ست. این حوادث نیستند كه انسان را اميدوار يا نااميد مي كنند؛ اين طرز نگاه كردن ما به حوادث و زاويه ديد ماست، كه مايه اصلي ياس و اميد را مي سازد.

زندگي، بدون روزهاي بد نمي شود؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم وغم. اما، روزهاي بد، همچون برگهاي پاييزي، باور كن كه شتابان فرو مي ريزند، در زير پاهاي تو، اگر بخواهي، استخوان مي شكنند، و درخت استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.
برگ هاي پاييزي، بي شك، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به تدوام درخت، سهمي از ياد نرفتني دارند...

ما نكاشته هايمان را هرگز درو نمي كنيم.
 اينك به مدد نيرويي كه در توست و چه بخواهي و چه نخواهي زماني از دست خواهد رفت، چيزي نو و پرنشاط بساز...
چيزي كه اگر تو را به كار نيايد، دست كم، بچه هايت را به كار خواهد آمد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 11:0  توسط ناهید  | 

 

خدا موهبت روز دیگری را به من اعطا کرده است. می توانم برگزینم که امروز را با ایمان و شهامت پذیرا باشم.یاری ام کن که به خاطر آورم گاهی فقط کافی است باشم. نیازی نیست از پس همه چیز به شیوه ای عالی بر آیم. گاهی بهترین کار این است که از جایم برخیزم و لباس بپوشم، دیگر مشکلات روز ، همه خود را در زمان مناسب نشان می دهد و باشد که با صبر و اعتماد به نفس تطهیر شوم و از پس آنها شکوهمندانه بر آیم. برای آن لحظات که نیازمند انگیزش شهامتم دستانم را بگیر و نیز به آن هنگام که گام های کوتاه را برای ضرورت گذراز ترس بر می دارم که مرا از سر خوشی، هر لحظه باز می دارد. به من آن امید و شهامتی را ارزانی دار که محتاج آنم. یاریم کن که مشکلات را برخود آسان گیرم تا بی درنگ از آن ها رهایی یابم و از برای اقبالی که هر روز  از آن برخوردارم شکرگزار باشم.  (جین لو  )                                                            

 

این روزها نمی دونم چراتنبل شدم در نوشتن . تامیام بنویسم دست و دلم نمیاد. البته خبر خاصی نیست . . .این چند هفته ای  منم شروع کردم  به خوندن.راستش  دوسال پیش خیلی انگیزه برای ادامه تحصیل  داشتم و یه زمانی هم میشه گفت خیلی خوب خوندم ولی قبول نشدم و الان که کتابهام رو نگاه می کنم که اینقده خوندم و قبول نشدم یه جورایی انگیزمو از دست میدم . همسر جون میگه  چون منفی فکر میکنی پس انگیزه ای هم نداری و الانم به خاطر اون و یا به زور اونه .البته راست هم میگه.

به دلیل  همون موضوع بالا تصمیم گرفتیم همش خونه باشیم ولی یکی از دوستان آقای همسر اینجا تئاتر می خونه ،  ازدواج کرده و ما رو به خونشون دعوت کردن . خوش گذشت ،خانمش مثل خودمونه، دختر خیلی خوبیه و من با هاش احساس خوبی دارم .چیزی که برام خیلی جالبه اینکه خانواده ای کاملا هنری هستند  . پدر ،پسر و دختر و الانم عروسشون همگی تاتر خوندن و  فعالیت های تاتری دارند.خوشم میاد با این دوست همسری همیشه ارتباط داشته باشیم.  

ماجرایی شده انار خوردن ما. از پاییز تا حالا هر روز من و همسری قرار اناری داریم و  بدجوری  هم عادت کردیم . موندیم اگه فصل انار تموم بشه چیکار کنیم.

فعلا خدانگهدار همگی... امیدوارم هفته خوبی در پیش  داشته باشید.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:22  توسط ناهید  |